برم...
برم تا زمانی که بخواد باشم....
شاید هیچ وقت....
این رو هم با خودم فکر کردم....
رفتن آخرین راهه....
اینطوری حداقل خاطرات شیرین باهاش برام می مونه....
یه عالمه خاطره ی شیرین و دوست داشتنی تو مدت کمی که باهاش بودم....
شیرین تر از هراتفاقی تو زندگیم بود....
شیرین ترین وجودی که میتونست تو زندگیم باشه...
خیلی سخته ... خیلی دردناکه .... خیلی زیاد.....
میگه کسی از نبود کسی نمی میره....
مردن فقط مردن جسمی نیست....
مردن اینه که بعد هر خنده یه غم بزرگ تو دلت حس کنی...
مردن اینه که گاه و بیگاه آه حسرت بکشی ....
مردن اینه که مدام به جای خالیش فکر کنی و بغض کنی...
شبا قبل خواب مدتها تو فکر بری و بعد از چندین ساعت بیداری با فکرش خوابت ببره ...
نگم که تو خواب هم هست و حضور داره....
تصمیمش رو گرفت ... قاطع و محکم .... منم همراهیش میکنم چون دوستش دارم...
نه...
دوستش ندارم... این دوست داشتن نیست...
این شیدایی محضه....
نمیدونه که چقدر برام عزیزه... میگفت میدونه ولی نمیدونه....
اگر میدونست اوضاعم این نبود....
میخوام منتظرش بمونم....
هرچندوقت که لازمه.... شاید یه روزی برگشت پیشم ...
حتی برای یه لحظه....
اینجا رو ترک نمیکنم... نوشتن رو ترک نمیکنم....
اینجا براش می نویسم اگر خواست می خونه اگر نه که بازم می نویسم....
دیروز با همه ی شادیش بغض همراهم رو داشت....
دلگرفتگی همراهم بود...
پشت هر خنده یه دنیا غم داشتم که هیچکس ازش خبر نداره....
امروز صبح داشتم شمارش رو نگاه می کردم تو گوشیم...
دستم خورد و گرفته شد... نمیدونم زنگ خورد یا نه.... اما عمدی نبود...
دلتنگشم... دلم برای صداش تنگ شده... برای صورتش... لبخندش...
دلتنگشم تا اخر عمرم.....
حسرتش رو دارم تا زمانی که جسمم این دنیا رو ترک کنه....
عاشقانه می پرستمش حتی اگر نباشه....
برچسب:
نویسنده: نگار رستمی